تبليغاتX
مدرسه ی کوچک ما

مدرسه ی کوچک ما

خاطرات من

کلاسهای چند پایه

سلام

قبل از اینکه معلم بشم همیشه این سوال تو ذهنم بود که چه جور میشه پنج پایه زیر سقف یه کلاس درس بخونن و فقط یه معلم داشته باشن

 زمانی هم که معلم شدم اصلا تصورش نمیکردم بتونم یه کلاس پنج یا چهار پایه رو اداره کنم

تا اینکه گردونه چرخید و قرعه فالمون  تو یه مدرسه پنج پایه رقم خورد.

شاید براتون جالب باشه که بدونین تو اینجور کلاسا چه اتفاقاتی میفته و آیا میشود به تدریس اونجور که باید ، رسید!

تو کلاس من که چهار پایست بعضی از ویزگیهایی که تو کلاسای تک پایه هست معنا و مفهوم خودشونو از دس میدن و یه رنگ دیگه به خودشون میگیرن

مثلا : زنگ استراحت(که بین 20،10دقیقه یا بیشتر متغیره)

مدت زمانی که تو کلاسن(بر حسب شرایطه ، هست که ده دقیقه میمونن هستم که یه ساعت میمونن)

...

از تدریسم بگم

معمولا از کلاس اول شروع میکنم و تمرینی بهش میدم  و میرم واسه کلاس دیگه و به همین منوال تا کلاس پنجم

البته همون اول کتابایی رو که میخوام درس بدم  میگم در بیارن و خودشون مروری کنن تا وقتی نوبتشوهن بشه

اگه هم نیاز بود از کلاسی املا بگیرم معمولا به دانش آموزای دیگه میگم اینکار کنن تا خودم بتونم به درسم برسم

بعض وقتا هست تمرینی که به کلاس اولیم دادم انجام بده و خودم رفتم به کلاسای دیگم برسم و بعد از چند دقیقه که نگاه میکنم و میبینم تا ای دل غافل مریم خانوم کلاس اولی ما تمام حواسش پیش من بوده و اصلا بکارش نرسیده که این موضوع در مورد کلاسای دیگه هم صدق میکنه

گاهی اوقاته که تو یه روز نمیتونم به بیش از دو یا سه درسشون برسم

کمبود وقته دیگه که هست تو روز خودم اصلا استراحت نمیکنم و صبح که رفتم تو کلاس بیرون نمیام تا وقت خونه

یکی از مزیتایی که کلاسای چند پایه داره اینه که اگه پایه ای تو درسی مشکل داشته باشه ، وقتی بخوام همون کتاب و همون موضوعو بکلاسای پایینتر از خودشون درس بدم میگم تا اونام گوش بدن و پایشون قویتر بشه

یا عکسش اگه تو یه درس قوی باشن و وقتی بخوام به پایه های بالاتر از خودشون درس بدم میگم تا گوش بدن و به اطلاعاتشون افزوده بشه که این کارو واسه سالای دیگه راحتر میکنه

جالبه که بعضی وقتا ازشون درسو میپرسم دانش آموزای کلاسای دیگه هم دستشونو بلند میکنن واسه جواب دادن

تا زمانی که درس میدادم اونام گوش میگرفتن و درسو یاد گرفتن

در کل  معلم اون چیزی رو که دوس داره نمیتونه به دانش آموزاش بگه و مجبوره از کمترین زمان بیشترین بهره رو ببره  و خیلی از چیزا رو نادیده بگیره

البته فک کنم صمیمیتی که بین معلم وبچه هاش تو این مدارس هس خیلی بشتر از ...

...

باید بگم که یه گل دیگه هم به جمع گلای باغچه زندگی مدرسم اضافه شده

طاهره خانوم عزیز و خوشگل ما کلاس دومه و با ملیکا و محمدرضا همکلاسی شده

امیدوارم در کنار هم روزای خوبی داشته باشیم

یاعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:0  توسط عقیل  | 

طلوع مهری دیگر

صدای زنگ روزها ی خوب خاطره ساز می آید.

بوی عشق و عاطفه و محبت از وادی گلهای تازه از قلبها روئیده شده ، می آید .

باز پرستوی مهر می آید و با آمدنش شکوفه های مهر و مهربانی را به ارمغان می آورد .

باز رنگ گرم دوستی و آوای خوش زندگی بر فضای ساکت و سرد حاکم بر مدارس حکمفرما میشود .

باز طنین انداز شدن صدای صفا و صمیمییت و صداقت بر تارک دلها نوید آمدن روزهایی روشن و فرداهایی بهتر را میدهد .

و بار دگر نسیم عطوفت و مهربانی  ، با گذرش بر فراز آبهای متلاطم دریای بیکران خوبیها و خوشیها ، امواج آرامش و آسودگی را به ساحل دوستیها  و یکرنگیها هدایت میکند و غبار تاریکیها را میزداید .

و باز خورشید معرفت با طلوع دوباره اش از پشت کوههای ساخته شده از گرد و غبار فاصله ها  ، سایه های فراق و دوری حاکم بر سنگفرش دلها را برمیچیند و پرتوی طلایی باهم بودن را میتاباند .

و بار دیگر با گشوده شدن پتجره های مهر و مهربانی میتوان رقصیدن شاپرکهای باغ آمالها و آرزوها را به نظاره نشست .

...

سلام بزرگواران عزیز

بالاخره بعد از چند مدت استراحت و تجدید قوا برای شروع سال تحصیلی جدید ، مهر از راه رسید .

فصلی برای شروع یک دوره جدید ، دوره ای که خود میتواند تداعی گر خاطرات دوران کودکیمان باشد. دورانی که ...

خوشحالم و خدای را شاکرم  که طول عمری  نصیبم شد تا بتوانم باز در خدمت بچه های عزیز و معصوم روستا باشم .

امسال نیز در همان مدرسه کوچکمان ، در خدمت هفت ستاره عزیزی هستم که که سراپای وجودشان پاکی است و صداقت .

مدرسه کوچک ما امسال تغیراتی درش اتفاق افتاده که:

یکی از فاطمه ها که پارسال کلاس پنجم بود امسال جاشو داده به عبداله و عباس که چهارم بودن و خودش رفته تا یه مرحله جدیدی از ...

کلاس چهارممون هم امسال میزبان دو تا از فاطمه های عزیز دیگه است که کلاس سوم رو خالی گذاشتن و امسال کسی نیست جاشونو پر کنه

کلاس دوم هم پذیرای دو تا از گلهای عزیزه که همون محمدرضای تپل باشه و ملیکای خوش خنده و شیطون

و اما  

و اما کلاس اول یه مهمان عزیز و خوشگل و با نمک داره بنام مریم خانم

مریم خانم عزیز ما احتمالا مجبور باشه امسال خودش تنهایی اولین پله از زندگیشو پشت سسر بذاره ، البته همراه با دوستان جدیدش که بزرگتر از خودشن

...

امیدوارم سال تحصیلی خوبی همراه با خاطرات شیرینی در پیش داشته باشیم.

 امسال که مقارن شده است با آمدن از ماه ضیافت الهی ، از خدا میخواهم که این توفیق را نصیبمان کند تا بتوانیم وظایفمان را به نحو نیکو انجام دهیم .

عید سعید فطر رو هم خدمت شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم طاعاتتون مورد قبول درگاه حضرت حق قرار گرفته باشه .

راستی

در آخرم روز تولد خودمو به خودم تبریک میگم

آخه من امروز 23 سالم تمومو میشه

چه زود گذشت...

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:11  توسط عقیل  | 

میلاد نور

دستهایم را به سوی آسمان دراز میکنم و تک تک ستاره ها را مهمان جشن کوچکم میکنم

آهسته آهسته سرود میخوانم برای تو که سرشار از عطر ملکوتی

تو که در سبد لحظه هایت خورشید داری و از طراوت بهار ارمغان مهر می آوری

دست کدام زمینی راه آمدنت را بسته است که سالهاست پشت پرده های آجری منتظر مانده ای و سکوت سنگین مرا نمیشکنی

تو امروز در راه آمدنی و دستهای من خالیتر از همیشه گونه های به سیلی سرخم را پاک میکند

ای یاقوت عرش:قامتت را به کدامین عطر بهاری آذین کنم که وامدار مهربانیت نباشد

از تبار کدام آسمان برایت پیشکش بیاورم که از تو موجود نباشد ای آیه تطهیر...

میلاد منجی عالم بشریت مبارکباد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:38  توسط عقیل  | 

مشق تنهایی

بعضی وقتا واسه دلم مینویسم که شاید یه جورایی تنهاییشو پر کنه 

 

مدرسه ی کوچــــــــــــــــک ما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:57  توسط عقیل  | 

ماجرا

ابوسعید ابی الخیر برای دوستانش سخن میگفت:

در همسایگی عده ای از جوانان باده می نوشیدند،صبوحی میزدند و عربده میکشیدند و صدای فریاد آنها نمی گذاشت درویشان سخن ابوسعید را بشنوند

وقتی مریدان اجازه خواستند تا بر سر جوانان بریزند و فریاد آنانرا خاموش کنند پیر ملامتشان کرد و گفت:

آنها را باطل چنان بخود مشغول کرده که از حق شما یاد نمی آرند وشما حقی به این روشنی می بینید و چندان مشغولتان نمیکند که از باطل آنان یاد نیارید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:54  توسط عقیل  | 

امشب ...

   امشب واژه هایم در ته بی حوصلگی چنارها پوسیده اند و اندک هوایی نیست که آنها را به دنیای وهم آلود ذهنم باز گرداند.

امشب گلهای رنگ پریده گلدانهایم به دوردست هایی می اندیشند که فقط دو قدم با چشم های اشک بارشان فاصله دارند.

دست هایم به امید پروانه شدن به دور خود پیله ای بسته اند و در انزوای عصر یخبندان خیالم خود را زندانی کرده اند.

امشب در کوچه های مشبک و تودرتوی شهر روزنه ای به سوی آسمان نیست و تمام بارانهای تطهیر روی سقف سخت و سنگی شهر میبارد و اگر قطره بارانی راه به سوی سنگ فرش خیابان ها بیابد اجابت دعای دستانیست که از آسمان طلب روشنی کرده است.

امشب خورشید پشت چشم های شقایق لانه کرده  و امیدی به طلوع نیست. تمام رودها در پشت آتش غرور زاغچه ها خشکیده اند و جاده ها امیدی ندارند که قدمی ، بستر سربی شان را نوازش کند و همه آنها در انتهای بیهودگی پلاسیده اند.

امشب ملائکه های زندانی در شهر، ستاره های مرده را رها کرده اند و چشم خیس شاپرک ، باران ستاره های مرده را به نظاره نشسته است.

امشب اشکهایم باید به دالانهایی بریزد که شاهراهیست به رزمگاه کودکانی که هویت همدیگر را به سرقت برده اند و داور این رزمگاه خفاش شبی است که شهر کوچک مرا جولانگاه خود خطاب می کند.

امشب همهمه پیچیده در خیابانها تداعی فریادهای حبس شده در زندان حنجره من است که امیدی به لمس آبی آسمان ندارد.

سلام دوستان خوب من    این متنم از دوست خوبم(m)میباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:8  توسط عقیل  | 

گناه

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:44  توسط عقیل  | 

غروبی دگر به امید طلوعی دگر

در گذرگاه زمان  خیمه شب بازی دهر   با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد  

 عشقها میمیرند   رنگها رنگ دگر می گیرند   و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ     دست ناخورده بجای می مانند

سلام دوستان من

سلام

معمولا آغازگر لحظه های خوش زندگی سلام است و پایان آن خداحافظیست که این خود نیز نوید دهنده ی سلامی دگر است و آغازی دیگر

مدرسه ها نیز که با سلامی آغاز شدند و روزهای خود را سپری کردند ، کم کم بار رحیل می بندند و در حال خداحافظی با شاگردانشان هستند که باز این خود بوی  طلوع مهری دگر می دهد و آغازی دگر

لحظه های این سال تحصیلی نیز گذشتند

لحظه هایی که با عبور از روزنه زمان فقط به یک واژه مبدل میشوند   "خاطـــره"

خاطراتی که به قول حضرت اخوان چه شیرین و چه تلخ ، دست ناخورده بجای می مانند

شاید بهترین خاطراتی که مدارس با خود برای دانش آموزان به ارمغان می آورندبه کلاس اولیها برسد

کلاس اول که آغازگر جاده ایست بی انتها و رو به فرداهایی روشن

جاده ایست برای  گریز از ظلمت و سیاهی به سوی حقیقت و روشنایی

جاده ای که در آن با پشت سر گذاشتن خار مغیلان می توان به قاف زندگی رسید و سیمرغ حقیقت را دریافت و به خود حقیقی نائل شد.

جاده ای که هدایتگر انسانست برای رسیدن به نور مطلق

...

پایان مدارس برای دانش آموزان معمولا با دو حالت همراه ست

اول خوشحالی بچه ها که توانسته اند یک سال تحصیلی را تمام کنند و پله ای دگر از زندگی را پشت سر بگذارند

و مهمتر شاید اینکه از درس و مشق فارغ شده اند و چهار ماه تعطیلی پیش رو دارند(که این خوشحالی بیشتر شامل حال معلمان عزیز میشود تا دانش آموزان)

دوم ناراحتیست که شاید در این زمان برای بچه ها بصورت بالقوه باشد و سالیان دگر به بالفعل درآید 

ناراحتی ازین بابت که  بهترین لحظه های بدون بازگشت دوران کودکیشان را در کنار دوستان خود همراه با بگو بخندهایشان سپری کرده اند

لحظه هایی که مملو از سادگیست و مهربانی

دورانی که در باغچه زمانش بذر محبت میکارند و صمیمیت درو میکنند

دنیای کودکی شاید تنها زمانیست که در آن انسان با روزگار خود سازگاری دارد  و برای هیچ نمی جنگد

دنیاییست که تا هنگامی در آن به سر میبری ار بیرون خبری نداری و غافل از خوبیها وخوشیهای داخل آنی

و شاید زمانی به این خوبیها و خوشیها پی ببری که بیرون از آن باشی و تنها نظاره گر خاطرات  بجا ی مانده از آن دورانی

...

اما مدرسه کوچک ما

هفت ستاره  مدرسه کوچک ما نیز در حال  خداحافظی با سال تحصیلی خود هستند

یکی از فاطمه ها که با دوران ابتدایی خود خداحافظی میکند و منتظر آغاز فصلیست همراه  با راهنمایی برای رسیدن به دوران متوسطه و عالی زندگی

عبداله و عباس هم  با بدرود ازین مرحله منتظر آغاز آخرین سال ابتداییشان هستند

دو تا فاطمه های سومی هم با پشت سر گذاشتن این سال، فصلی نو را در زندگیشان آغاز کرده اند. فصلی که همراه با احساس غرورست و بزرگی.

ملیکا خانم ما و محمد رضای عزیز نیز سال اول زندگیشان را که طلوعیست برای آینده ای روشن ، پشت سر میگذارند.

وخود نیز خوشحالم و خدای را سپاس می گویم که دومین سال از زندگی کاریم را در کنار بچه هایی با قلب کوچک و دلی آسمانی  ، به پایان میرسانم.

به امید اینکه عمری باقی باشد تا بازهم ...

در آخر به همراه عکسی از ملیکای نازنین و محمد رضای عزیز که آخرین نگاهشان را از اولین سال زندگیشان برمیدارند و با آن خدا حافظی میکنند و تنها خاطراتشانست که با دریایی از عشق و محبت تا سالیان سال برایشان باقی می ماند ، با  سال تحصیلی 88_87 ،خداحافظی میکنم.

به امید طلوع مهری دگر ...

یاعلی

بدرود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط عقیل  | 

روز معلم

خاطرات کودکیم را به دست نسیم می سپارم . خاطرات روزهای که از سبزینگی پیچک همسایه بالا میـــــــرفتم

 تا به آفتاب درس شجاعت کودکانه ام را بیاموزم . خاطرات روزهایی که صدای طپش قلب نارون را در دستهایم محکم می گرفتم تا امروز به قلب کوچک ستاره ها هدیه دهم.

 روزهایی که غرق کلاس درس معلمی بودم  تا دستهایم را با یکرنگی آینه آشتی دهد ودر باغچه وجودم بذر عشق بکارد . معلمی که روی سنگفرش حیاط مدرسه ،گذر پاییز، تابستان ، بهار و زمستان را حک کرد . معلمی که از تازگی گیلاس و طعم گس خرمالوتا پاکی کاغذ ودرد دلهای قلم را به دستهای بی تجربه ام آموخت.

 کودکی من پر بود از همهمه ی پنجره ای که می خواست شاگرد کلاس بازی کودکانه ام باشد. پر از شادی باران که بارها کارنامه اش را به ابرها نشان داد و به دلواپسی پاییز که بارها صفر گرفت .

 مدیر مدرسه من خورشید بود که بارها در رنگ تفریح گفتیم و خندیدیم وبرایش از بازیگوشی شاگردانم گفتم .

خاطرات روزهایی که آنها را مهمان خانه ام می کردم . از اشکهایی می گفتم که هر شب بخاطر دوری از مدرسه ام می ریختم.

وامروز...

امروز خورشید کوچک خودم را به آســـــمان شکوفه ها هدیه می دهم تا هیچ گاه طعم تاریکی روزها را نچشند.

امروز به آنها می آموزم که چگونه با آفتاب آشتی کنند.

شادم از اینکه ققنوس وجود آنها با آتش دســتهای من زاده می شود...

        سلام

هفته معلم را به همه معلمان عزیزم بخصوص معلمان ابتداییم و جامعه فرهنگی تبریک می گویم.

و شهادت استاد مرتضی مطهری ،ارتحال استاد حق بین و محقق ماندگار، صالحی نجف آبادی و خداحافظی با گل آقای ملت ایران ، صابری فومنی را گرامی میداریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:35  توسط عقیل  | 

یه روز شیرین

سرمشقهای آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان را یادمان رفت...

سلام

سلامی به طراوت گلهای بهاری      به شکوه لحظه های شیدایی

میخوام از یه روز به یاد ماندنی  که  تو اسفند 87واسه من و بچه ها اتفاق افتاد بگم.

موضوع از اینجا شروع شد که یه روز به  7 تا ستاره ی  دوس داشتنی کلاسم گفتم که میخوام یه روز واسه خودتون باشه ، یعنی هر چی شما بگین همون کارو میکنیم.

بعد از اینکه نظرشونو جویا شدم ، فهمیدم که تقریبا همشون دوس دارن همون روز رو اردو برن.

منم قبول کردم و سرانجام تصمیم بر این شد که 20 اسفند ، روز برگزاری اردو باشه.

مکان اردو رو سواحل زیبا وبکر دریای خلیج نیلگون همیشه فارس اطراف بردخون انتخاب کردیم.

روزی رو که بچه ها انتظارش می کشیدن ، فرا رسید و از شانس خوبشون همونروز آسمان  ابری و هوای بسیار خوبی بود که شور و شوق بچه ها رو بیشتر میکرد .

بعد از اینکه به مکان موردنظر رسیدیم ، تقریبا  بچه ها رو آزاد گذاشتم هر کاری رو که دوس دارن انجام بدن. مجسمه سازی با ماسه های ساحل ، شکل سازی با صدف های زیبا ، فوتبال و ...

براستی کار کردن با بچه های روستا چه لذت بخش است .

بچه هایی که دلی لبریز از مهربانی و صداقت دارند ، عزیزانی که وجودشان سرشار از عشق و عاطفه است ، گلهایی که هنوز زنگار زمان غنچه های آنان را نپوشانده ، ...

وقتی میدیدم بچه ها با چه شور و شوقی دارند بازی میکنند ، به دور از هر گونه نگرانی و استرس ، به دور از تمام هیاهوهای جامعه ، به دور از ... ،  حسودی میکردم به حالشون .

آخه چرا ما آدم بزرگا ...

از طرف دیگه بالا پریدن های بچه ها ، گل بازی کردن آنها ، منو میبرد به زمان  کودکیم .

زمانی که شاید بزرگترین آرزوم داشتن مداد یا یه دفتر قشنگ بود.

زمانی که هنوز چیزی ازین روزگار نمی دونستم (البته آدماش)

و افسوس می خوردم که چرا ما آدما ، قدر لحظات خوبی رو که داریم ، نمیدونیم.

چرا باید ارزششون زمانی برامون معلوم شه که مدت زیادی ازشون بگذره.

...

بعد از اینکه بچه ها بازی کردنشون تموم شد(سیر که نمی شن) ، رفتیم سراغ ناهار (جاتون خالی) شکمی از عزا در آوردیم و با خاطره ای خوب و به یاد ماندنی از یه روز شیرین (که میدونم از بهترین روزای زندگیم بود) به خونه برگشتیم.

به امید اینکه ...

روز گار خوش .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 20:25  توسط عقیل  |